|
sanjaghak
|
||
زندگی را بنگر...
چون نسیمی آرام از سر سفره دشت میگذرد.
از لب نی لبک چوپانک غصه ای از دیروز قصه ای از فردا میخواند.
مینشیند لب حوض دلتنگی مینوازد تا صبح.
بر لب باغجه عشق قدم میذارد میرقصد با گل سرخ
شانه ای بر سر زلف آشفته ی بید میزند و...
میرود تا خورشید.
این سن و سال زیاد مهم نیست مهم اینه که چطوری ازش استفاده کردی و چقدر واسه به دست آوردن آرزوهایی که روزی ملکه ذهنت بودند تلاش کردی؟ اصلا تلاشی هم کردی؟ یا همه رو انداختی گردن روزگارو زمونه و خانواده و وقت و پول و پارتی هزار کوفت دیگه؟
نه قربان! اشکال از خودمونه خودمون این مانع و مشکلات رو میسازیم خودمون همت نمیکنیم.
ما که یه روز عشق بازیگری و فیلم نامه نویسی و سینماو... بودیم حالا سر کلاس روانشناسی نشستیم. خیلی خنده داره.
از اون خنده دار تر اینه که یه روز داری کانال های مسخره تلویزیون رو عوض میکنی همه جا داره آخوندای ریشو رو نشون میده
یهو...
نه...!
ای بابا...
آفرین یکی از همکلاسیهای دوره راهنماییت رو میبینی که به به چه کرده!!
فیلمی بازی کرده و اسمی در کرده و کم کم واسه خودش برو بیایی پیدا میکنه.
اونوقته که به خودت میگی ای دل غافل!!
چی فکر میکردیم چی شد؟؟
خنده دار ترش اینه که من بیشتر از اون عشق بازیگری داشتم و ...
انگار حباب را تماشا کردیم
یا رقص سراب را تماشا کردیم
در پرده نه طرحی و تصویری بود
تنها خود قاب را تماشا کردیم.
از پشت دیوار ترک خورده ی کودکی
دیواری که باید خرابش کرد
دیواری که پنجره ای ندارد
باید خاطره هایم را از ریشه جدا کنم و جلوی جوانه زدنش را بگیرم
خاطره هایی که به عمق شبند شبی سیاه و بارانی که گدایی ژولیده و بی خانمنان در آن گمگشته
گرسنه و حیران در پی سر پناه ست
سرپناهی که وجود خارجی ندارد
سرپناهی که در خاطره هاست
با یاد هایم چه کنم
با زخم سیلی گلبرگ؟!
با عطر غم انگیز یک مرگ؟!
همه را پاره میکنم
همه را از ریشه جدا میکنم
همه را میسوزانم و همه را فراموش میکنم
آه... پس من کیستم؟ من از کجا امده ام؟!
چه دنیای غریبیست که در آن سیاهی ها سپید است وسپیدی ها سیاه!
ودیگر قرمز رنگ عشق نیست!
چه دنیای غریبیست که برای سلام باید اجازه گرفت!
برای گریستن باید نوبت گرفت!
بوسه را قرض گرفت و خنده را به دیوار زد!
طعنه را جارو کرد! و کینه را رقصاند!
چه دنیایی است که در صفحات روزنامه به دنبال آگهی حراج عشق باید گشت!
گاری چی در کوچه فریاد میزند : آهااای... اشک ریخته... راز برملا... میخریم
آهااای... رویای نیمه تمام... سیب کال دندان زده... آرزوهای محال میخریم...
و صدا ی قژ قژ چرخهایش...
پاییز ۸۶ / نسیم
همیشه این سقوطه که به پرنده ها جرات پرواز میده!
اما چون به سرکشی افتد با خود انبوه ماسه ها را به دریا خواهد برد
که تخته پاره ای دیگر به ساحل آرد تا کسی بام خانه اش را بدان بپوشاند.
بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خود باوری را در خود بکشی
وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی آزاد خود شوی
اگر همیشه از راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد نا آشنا صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارد و ضربان قلبت را تندتر میکند دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت با عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویا نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
امروز زندگی کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن
امروز... امروز ... و باز هم امروز...
دوباره یاد خندهای تلخ
دوباره بوی نحس نزدیکی مرگ
دوباره اوج تابستان پر درد
دوباره یاد آن عشقی که یخ کرد
دوباره سالروز تولد...
دوباره خنده های کودکانه
دوباره : زندگی ادامه داره!
دوباره راهی که برگشت نداره
دوباره دلی که میخواد بباره
دوباره سالروز تولد...
گاهی نیازی به فاصله است و گذشت زمان تا زخمها درمان یابند و سر خوردگیها چون خطاهای کوچکی شناخته و پذیرفته شوند
آنگاه در با احتیاط باز خواهد شد و تو اجازه ی بازگشت دوباره خواهی داشت
به زندگی من...
سلام بر رفاقت
((مارگوت بیکل))
تا فراموش بکنن هر چی مداد رنگیه
مدادهای رنگ و وارنگ با نقاشیهای قشنگ
که آدمو گول میزنن به جای عشق جا میزنن
رنگ یه عشق واقعی تو برق چشم عاشقه
همون کسی که واسه تو از خودش هم میگذره!
|
|